رقص بر لبه‌ی مغاک: آیا عقلانیت مدرن ما را به آغوش پوچی می‌کشاند؟

مقدمه: سراب معنا در عصر داده‌ها

در دورانی زندگی می‌کنیم که «چرا»ها زیر آوار سنگین «چگونه»ها دفن شده‌اند. ما فرزندان عصر روشنگری هستیم؛ عصری که وعده داده بود اگر نور خرد و چراغ علم را بر تاریک‌ترین زوایای هستی بتابانیم، سایه‌های ترس و جهل محو خواهند شد و معنا، همچون گنجی پنهان، رخ خواهد نمود. اما آیا چنین شد؟ مقاله‌ای که اخیراً در پلتفرم «بیگ‌تینک» منتشر شده، انگشت بر روی زخمی عمیق و چرکین می‌گذارد: رابطه پارادوکسیکال میان «عقلانیت» و «نهیلیسم». ما گمان می‌کردیم عقل، پادزهر پوچی است، اما اگر خودِ عقلانیت ابزاری، همان دروازه‌ای باشد که ما را به دشت‌های بایر بی‌معنایی هدایت می‌کند، چه؟

تحلیل محتوا: وقتی عقل، خودِ بیماری می‌شود

در گفتمان‌های مدرن پیرامون نهیلیسم، اغلب تصور می‌شود که پوچ‌گرایی حاصل «کمبود» است؛ کمبود دانش، کمبود منطق یا کمبود ایمان. اما تحلیل‌گران معاصر، از جمله نولان گرتز (که آراء او اغلب محور این بحث‌هاست)، زاویه‌ی دید متفاوتی را پیشنهاد می‌کنند. استدلال اصلی این است که ما دچار نوعی «نهیلیسم فرار» شده‌ایم. ما از ابزارهای عقلانی، تکنولوژی و بهینه‌سازی مداوم زندگی استفاده می‌کنیم تا با خودِ زندگی مواجه نشویم.

ما همه چیز را اندازه می‌گیریم: کالری‌ها، قدم‌ها، ساعات خواب و نرخ بهره‌وری. این «عقلانیت ابزاری» به ما توهم کنترل می‌دهد. ما تصور می‌کنیم اگر بتوانیم زندگی را به داده‌های قابل تحلیل تبدیل کنیم، آنگاه زندگی «منطقی» خواهد شد. اما مقاله مورد نظر به درستی اشاره می‌کند که این تلاش افراطی برای منطقی‌سازی، خود نوعی مکانیسم دفاعی در برابر پوچی است. ما آنقدر مشغول پرسیدن «چگونه این کار را بهتر انجام دهم؟» هستیم که هرگز فرصت نمی‌کنیم بپرسیم «اصلاً چرا باید این کار را انجام دهم؟».

در واقع، توسل افراطی به عقل و ساینتیسم (علم‌زدگی)، نه تنها ما را از نهیلیسم نجات نمی‌دهد، بلکه ما را به نهیلیست‌های کارآمدتری تبدیل می‌کند؛ ربات‌هایی که بی‌نقص عمل می‌کنند، اما دلیل عمل خود را نمی‌دانند.

فریدریش نیچه: پیامبری که هشدار داده بود

اینجاست که سایه‌ی بلند فریدریش نیچه، فیلسوفی که با همان پتک فلسفی، بر متن سنگینی می‌کند. اگر از نیچه می‌پرسیدیم که نظرش درباره‌ی تلاش مدرن ما برای یافتن معنا از طریق عقل چیست، احتمالاً قهقهه‌ای مستانه سر می‌داد. نیچه پیش از هر کس دیگری دریافت که «مرگ خدا» تنها به معنای زوال باورهای مذهبی نیست، بلکه به معنای فروریختن تمام نظام‌های ارزشی مطلقی است که ما به آن‌ها تکیه کرده بودیم؛ و «عقل» یکی از بزرگترینِ این بت‌های جدید است.

از منظر نیچه، آنچه مقاله به آن اشاره می‌کند، نمودی از «نهیلیسم منفعل» است. انسان مدرن وقتی می‌بیند که جهان فاقد نظم اخلاقی ذاتی است و عقل نمی‌تواند پاسخی برای رنج‌هایش بیابد، دچار یأس می‌شود. نیچه معتقد بود که عقلِ سقراطی – باوری که می‌گوید فضیلت آموختنی است و جهان منطقی است – خود یک توهم برای فرار از وحشتِ هستی تراژیک است.

نیچه به ما می‌گوید که پناه بردن به «تحلیل منطقی» برای درمان درد وجودی، مانند تلاش برای خاموش کردن آتش با نفت است. او در مقابل، «نهیلیسم فعال» را پیشنهاد می‌دهد. نهیلیسم فعال یعنی پذیرش اینکه هیچ معنای از پیش تعیین شده‌ای (حتی از طریق علم و عقل) وجود ندارد، و دقیقاً به همین دلیل، انسان آزاد است تا ارزش‌های خود را بیافریند. نیچه از ما می‌خواهد که به جای آنکه بردگانِ داده‌ها و دلایل باشیم، خالقانِ ارزش‌ها و «اَبَرانسان» زندگی خویش باشیم.

تقابل خوش‌بینی ساده‌لوحانه و امید تراژیک

نکته‌ای که باید بر آن تأکید کرد، تفاوت میان خوش‌بینی تکنولوژیک و امیدِ وجودی است. محتوای مورد بحث تلویحاً نقد می‌کند که ما خوش‌بینی (Optimism) را با امید (Hope) اشتباه گرفته‌ایم. خوش‌بینی یعنی باور به اینکه «همه چیز طبق محاسبات درست خواهد شد»، اما امید یعنی «ادامه دادن، حتی وقتی محاسبات نشان می‌دهند که همه چیز بر باد رفته است».

جامعه‌ی مدرن ما را به سمت خوش‌بینیِ مبتنی بر عقل سوق می‌دهد. ما منتظریم تا یک اپلیکیشن، یک سیاست جدید یا یک کشف علمی ما را نجات دهد. این همان چیزی است که نیچه آن را حقارت «آخرین انسان» می‌نامد؛ انسانی که تنها به دنبال آسایش و امنیت است و از هر گونه خطر کردن برای معنا می‌هراسد. مقاله به ما یادآوری می‌کند که عقل بدون شور (Passion) و بدون اراده‌ی معطوف به قدرت، تنها یک ماشین حساب پیشرفته است که در نهایت به عدد صفر می‌رسد.

نتیجه‌گیری: عبور از پلِ لرزان

در نهایت، تحلیل این گفتمان به ما می‌آموزد که نهیلیسم یک دشمن خارجی نیست که با شمشیر استدلال گردنش را بزنیم؛ نهیلیسم مهمانی ناخوانده در خانه‌ی ذهن ماست که وقتی میزبان (معنا) خانه را ترک کرده، وارد شده است. راه‌حل، بازگشت به خرافات یا انکار عقل نیست، بلکه درک حدود عقل است. عقل ابزاری است برای نقشه‌خوانی، نه قطب‌نمایی برای تعیین مقصد.

همان‌طور که در مباحث مطرح شده در بیگ‌تینک نیز به چشم می‌خورد، ما باید یاد بگیریم که چگونه بدون نرده‌های محافظِ قطعیت، بر لبه‌ی پرتگاه زندگی کنیم. شاید زمان آن رسیده که به جای جستجوی «دلایل» بیشتر برای زندگی، جسارتِ «زیستن» بدون دلیل را تمرین کنیم؛ همان رقص دیونیزوسی که نیچه آرزویش را داشت.

*این تحلیل با الهام از مباحث طرح شده در مصاحبه‌های سری بیگ‌تینک پیرامون فلسفه و نهیلیسم نگاشته شده است.*

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا