آوای شوم ماشینها در گوش بافندگان تاریخ
تاریخ، معلمی سختگیر است که اغلب درسهایش را با تکرار الگوهای دردناک به ما میآموزد. زمانی که به انقلاب صنعتی انگلستان در قرن نوزدهم مینگریم، تصویری آشنا و در عین حال هولناک میبینیم: بافندگان دستی. کسانی که روزگاری «اشرافیت کارگری» محسوب میشدند، صاحب مهارت، درآمد و منزلت بودند. اختراع ماشینهای ریسندگی (Spinning Jenny) ابتدا برای آنها موهبتی بود؛ نخ ارزانتر شد و کارشان رونق گرفت. اما این «عصر طلایی» دیری نپایید.
ناگهان، هیولایی آهنین پا به عرصه گذاشت: ماشین بافندگی بخار (Power Loom). این ماشینها نه برای کمک به بافنده، بلکه برای جایگزینی او آمده بودند. درآمد بافندگان دستی طی چند دهه سقوط کرد، فقر بر آنها چیره شد و مهارتهایی که نسلبهنسل منتقل شده بود، بیارزش گشت. این پدیده که اقتصاددانان آن را «وقفه انگلس» (Engels’ Pause) مینامند، دورهای بود که در آن بهرهوری و ثروت ملی اوج گرفت، اما دستمزد کارگران برای دهها سال راکد ماند یا سقوط کرد.
هوش مصنوعی: ماشین بخارِ عصرِ ما
امروز، ما در لبهی پرتگاهی مشابه ایستادهایم. هوش مصنوعی مولد (Generative AI) همان نقش ماشین بافندگی بخار را برای «کارگران دانشورز» (Knowledge Workers) بازی میکند. نویسندگان، برنامهنویسان، طراحان و تحلیلگران، همان بافندگان مدرن هستند. ابتدا، کامپیوترها و اینترنت (مانند ماشینهای ریسندگی اولیه) کار ما را آسانتر کردند و تقاضا را افزایش دادند. اما اکنون، الگوریتمها نه فقط «ابزار» ما، بلکه در حال تبدیل شدن به «رقیب» ما هستند.
شباهت تاریخی تکاندهنده است. همانطور که بافندگان نمیتوانستند با سرعت و خستگیناپذیری ماشین بخار رقابت کنند، ذهن انسان نیز در پردازش حجم عظیم دادهها و تولید محتوا، یارای مقابله با هوش مصنوعی را ندارد. سوال اینجاست: آیا ما نیز محکوم به تجربه یک «وقفه انگلس» جدید هستیم؟ آیا باید منتظر باشیم تا نسلها بگذرد تا بازار کار تعادل خود را بازیابد؟
فراسوی جبر تاریخی: انسان در برابر الگوریتم
اما تاریخ لزوماً سرنوشت محتوم نیست. تفاوت بزرگ عصر ما با قرن نوزدهم در آگاهی و انتخاب است. تحلیلگران بر این باورند که سقوط بافندگان فقط نتیجهی تکنولوژی نبود، بلکه نتیجهی فقدان قوانین حمایتی و بیتوجهی سیاستگذاران بود. انگلستانِ آن زمان دیر فهمید که پیشرفت تکنولوژیک بدون رفاه اجتماعی، تنها به شورش و ناآرامی میانجامد.
نکتهی انتقادی و ارزشمند اینجاست که هوش مصنوعی بر خلاف ماشینهای مکانیکی، «خلاقیت» و «قضاوت» را هدف گرفته است. اما یک چیز را نمیتواند شبیهسازی کند: اصالت انسانی و ارتباط عاطفی. شاید همانطور که پس از انقلاب صنعتی، «فرش دستباف» ارزشی چندبرابر نسبت به فرش ماشینی پیدا کرد، در آینده نیز «اندیشه و هنرِ خالصِ انسانی» به کالایی لوکس و گرانبها تبدیل شود. راه نجات در رقابت با ماشین نیست، بلکه در تقویت ویژگیهایی است که ما را انسان میسازد: همدلی، اخلاق، و تفکر انتقادی.
«پیشرفت نباید به قیمت حذف کرامت انسانی تمام شود. ما بافندگانی هستیم که هنوز فرصت داریم نقشهی فرشِ آینده را خودمان طراحی کنیم، پیش از آنکه الگوریتمها گرهی آخر را بزنند.»
در نهایت، درس بزرگ تاریخ این است که تکنولوژی به خودی خود نه خوب است و نه بد؛ این «چگونگی مدیریت گذار» است که تفاوت بین رفاه همگانی و فاجعهی اجتماعی را رقم میزند. ما نباید منفعلانه نظارهگر باشیم. باید با وضع قوانین هوشمندانه، بازآموزی مهارتها و تأکید بر ارزشهای انسانی، اجازه ندهیم که سناریوی تلخ بافندگان تکرار شود.
Inspired by recent analysis on BigThink regarding the parallels between the Industrial Revolution and AI.
