تا به حال به این فکر کردهاید که چقدر از «خودِ واقعی» شما حاصل انتخابهایتان است و چقدر از آن، تنها بازتابی از گروههایی است که به آنها تعلق دارید؟ ما در عصر عجیبی زندگی میکنیم؛ عصری که در آن تمایل ما به تعلق داشتن، گاهی به قیمت از دست دادن فردیتمان تمام میشود. تصور کنید در دنیایی قدم میزنید که در آن، پیش از آنکه نامتان پرسیده شود، دستهبندی نژادی، جنسیتی یا سیاسیتان را بررسی میکنند. این تصویر، شاید کمی اغراقآمیز به نظر برسد، اما دورنمایی است که برخی متفکران نسبت به آن هشدار میدهند.
مقالهای تأملبرانگیز در وبسایت «بیگ ثینک» با عنوان «چنگال استبدادی سیاستهای افراطی هویت» منتشر شده که دقیقاً دست روی همین نقطه حساس میگذارد. نویسنده در این تحلیل، ما را به سفری در عمق روانشناسی اجتماعی میبرد تا ببینیم چگونه مفاهیمی که قرار بود ابزاری برای رهایی و عدالت باشند، گاهی به ابزاری برای محدودیت و جزماندیشی تبدیل میشوند. بیایید با هم نگاهی عمیقتر به این ماجرا بیندازیم.
از رهاییبخشی تا قفسسازی
ایدهی اولیه «سیاست هویت» (Identity Politics) ریشههایی نجیب و انسانی دارد. هدف این بود که گروههای به حاشیه رانده شده، صدایی پیدا کنند و بیعدالتیهای تاریخی جبران شود. اما همانطور که در متن اصلی مقاله استدلال میشود، انحراف از جایی آغاز شد که این «هویتهای گروهی» از یک ابزار برای کسب حقوق برابر، به تنها لنز برای دیدن جهان تبدیل شدند.
مشکل زمانی رخ میدهد که هویت گروهی، جایگزین پیچیدگیهای فردی میشود. انگار که هر انسان، به جای اینکه مجموعهای منحصربهفرد از تجربیات، افکار و احساسات باشد، تنها نمایندهای از قبیلهی خود است. در این حالت، ما دیگر با یک «شخص» روبرو نیستیم، بلکه با یک «دستهبندی» مواجهیم. اینجاست که آن چنگال استبدادی که نویسنده از آن یاد میکند، گلوگاه گفتگو را میفشارد. اگر تمام هویت من در گروه من خلاصه شود، هر نقدی به عقاید من، حملهای به موجودیت من تلقی میشود و این، پایان تفکر انتقادی است.
قبیلهگرایی مدرن و مرگ گفتوگو
یکی از نکات درخشان این بحث، اشاره به بازگشت نوعی قبیلهگرایی بدوی در لباسی مدرن است. وقتی سیاست هویت به شکل افراطی آن اعمال میشود، جامعه به جزایر جداگانهای تقسیم میشود که پلهای ارتباطی میان آنها تخریب شده است. در این فضا، «ما» در برابر «آنها» قرار میگیرد. همدلی تنها مختص به اعضای قبیله خودی است و کسانی که خارج از دایره هویت ما هستند، نه به عنوان انسانهایی با نظرات متفاوت، بلکه به عنوان دشمنانی ذاتی دیده میشوند.
نویسنده مقاله به ما یادآوری میکند که این رویکرد، چگونه فرصت یادگیری از یکدیگر را میکشد. اگر من باور داشته باشم که شما به دلیل تعلق به یک گروه خاص، هرگز نمیتوانید درد یا تجربه من را درک کنید، پس اصلا چرا باید با هم صحبت کنیم؟ این انزواطلبی معرفتی، دیوارهای بلندی میسازد که پشت آنها، تعصب رشد میکند و رواداری میمیرد.
راه خروج: بازگشت به انسانیت مشترک
آیا راه فراری از این بنبست وجود دارد؟ پاسخ در نادیده گرفتن تفاوتها یا بیعدالتیها نیست، بلکه در تغییر زاویه دید است. راه حل پیشنهادی، بازگشت به اصول جهانشمولی و تأکید بر مشترکات انسانی است. ما باید یاد بگیریم که انسانها را فراتر از برچسبهای نژادی، جنسیتی یا مذهبیشان ببینیم.
شاید وقت آن رسیده که دوباره به ارزش «فردیت» ایمان بیاوریم. هر انسان، داستانی است که هنوز کامل خوانده نشده و تقلیل دادن او به چند کلمه کلیدی یا برچسب سیاسی، بزرگترین ظلم به حقیقت است. همانطور که در تحلیل بیگ ثینک هم اشاره شده، آزادی واقعی زمانی محقق میشود که ما بتوانیم از زندان هویتهای تحمیلی بیرون بیاییم و یکدیگر را نه به عنوان نمایندگان گروهها، بلکه به عنوان «انسانهایی پیچیده و برابر» ملاقات کنیم. این تنها راهی است که میتوانیم از استبداد برچسبها رهایی یابیم و جامعهای پویاتر و مهربانتر بسازیم.
