تا به حال شده در میان هیاهوی بحثهای داغ شبکههای اجتماعی، احساس کنید چیزی در مفهوم «عدالتخواهی» تغییر کرده است؟ انگار واژههایی زیبا مثل برابری و حقوق بشر، گاهی پوستهای ظریف میشوند که در زیر آن، احساسی تلختر و گزندهتر پنهان شده است. فردریش نیچه، فیلسوفی که هیچگاه از تکان دادن پایههای فکری ما نترسید، در کتاب «چنین گفت زرتشت» تمثیلی درخشان و تکاندهنده دارد: تارانتولاها. او کسانی را که با شعار برابری، در پی فرونشاندن آتش حسادت و کینهتوزی خود هستند، به این عنکبوتهای سمی تشبیه میکند. امروز، وقتی به پدیدهای به نام «سیاستهای هویتی افراطی» نگاه میکنیم، هشدارهای نیچه زندهتر از همیشه به نظر میرسند.
فراتر از مرزهای قبیلهای
در دنیای امروز، هویت ما بیش از پیش به «گروه» ما گره خورده است. نژاد، جنسیت، گرایشهای سیاسی یا مذهبی؛ اینها دیگر فقط بخشی از توصیف ما نیستند، بلکه تمامیتِ «من» را شکل میدهند. نویسنده در این مقاله تأملبرانگیز، دست روی نکتهای حساس میگذارد: وقتی سیاست هویت به افراط کشیده میشود، ما دیگر افراد را به عنوان انسانهای مستقل نمیبینیم، بلکه آنها را نمایندههای بیچهرهای از گروههایی میبینیم که یا «دوست» هستند یا «دشمن». اینجاست که منطق قبیلهگرایی جایگزین عقلانیت میشود و ما در دامی گرفتار میشویم که رهایی از آن دشوار است.
پارادوکس قربانی بودن
یکی از عمیقترین تحلیلهایی که در متن اصلی به آن اشاره شده، مفهوم «کینه» یا همان Ressentiment است. نیچه باور داشت که گاهی اوقات، فریادِ «عدالت برای همه»، ناشی از عشق به عدالت نیست، بلکه ناشی از نفرت نسبت به کسانی است که جایگاه بالاتری دارند. در سیاستهای هویتی افراطی، «قربانی بودن» تبدیل به نوعی فضیلت اخلاقی و مدال افتخار میشود. گویی هرچه بیشتر رنج کشیده باشیم، حقانیت بیشتری برای خاموش کردن صدای دیگران داریم. این رویکرد، به جای آنکه جامعه را به سمت بالا بکشد و توانمند کند، سعی میکند همه را به پایین بکشد تا در سطحی از ناتوانی برابر شوند. این همان خطری است که نویسنده مقاله با ظرافت به آن میپردازد: تبدیل شدن عدالت به ابزاری برای انتقامجویی.
استبدادِ پنهان در لفافه دلسوزی
شاید ترسناکترین بخش ماجرا این باشد که این استبداد جدید، با چهرهای خشن وارد نمیشود؛ بلکه با لبخند و ادعای دلسوزی میآید. وقتی ما انسانها را صرفاً بر اساس برچسبهای گروهی قضاوت میکنیم، فردیت آنها را میکشیم. دیگر مهم نیست شما چه کردهاید یا چه شخصیتی دارید؛ مهم این است که متعلق به کدام قبیلهاید. مقاله اصلی به ما یادآوری میکند که این نگاه، چگونه میتواند آزادی بیان و اندیشه را خفه کند. وقتی هر نقد یا مخالفتی به عنوان «توهین به هویت گروهی» تلقی شود، گفتگو میمیرد و تنها فریاد باقی میماند.
راه رهایی: بازگشت به فردیت
آیا راه فراری از این تار عنکبوت وجود دارد؟ پاسخ در بازگشت به اصول اولیه انسانیت نهفته است. اینکه بیاموزیم انسانها را نه به عنوان نمایندگان یک کلونی، بلکه به عنوان افرادی مستقل با داستانهای منحصربهفرد ببینیم. عدالت واقعی زمانی محقق میشود که ما از زندانِ کینهتوزیهای گروهی آزاد شویم و به جای تمرکز بر پایین کشیدن دیگران، بر رشد و تعالی خود و جامعه تمرکز کنیم. شاید وقت آن رسیده که دوباره به آینه نگاه کنیم و بپرسیم: آیا من به دنبال عدالتم، یا ناخودآگاه در حال بافتن تاری از کینه هستم؟
