تابوی «نوشتن درباره نوشتن»؛ وقتی نویسنده قهرمان داستان خودش می‌شود

آیا تا به حال دقت کرده‌اید که در دنیای ادبیات داستانی، نوعی قانون نانوشته اما سفت‌وسخت وجود دارد که می‌گوید: «درباره هر چیزی بنویس، جز درباره‌ی خودِ نوشتن»؟ گویی نویسندگان قسم خورده‌اند که شغل و حرفه‌ی خودشان را کسالت‌بارترین موضوع دنیا جلوه دهند. اما چرا؟ چرا وقتی یک نانوا، یک کارآگاه یا یک فضانورد شخصیت اصلی داستان می‌شود، همه‌چیز جذاب است، اما به محض اینکه قهرمان داستان «نویسنده» می‌شود، صدای اعتراض‌ها بلند می‌شود که باز هم یک داستان خودشیفته‌وار دیگر؟

این پارادوکس عجیب، دست‌مایه تحلیل جذابی است که الیزابت مک‌کراکن، نویسنده برجسته، اخیراً به آن پرداخته است. در مقاله اصلی که در لیترری هاب منتشر شده، او با صداقتی مثال‌زدنی اعتراف می‌کند که سال‌ها یکی از سرسخت‌ترین مخالفانِ «داستان‌های با محوریت نویسنده» بوده است. او حتی در کلاس‌های نویسندگی‌اش به دانشجویان هشدار می‌داده که اگر شخصیت اصلی‌تان نویسنده باشد، وارد منطقه‌ای ممنوعه شده‌اید. استدلالش هم ساده و در ظاهر منطقی بود: نوشتن یک فرآیند درونی است؛ تماشای کسی که پشت میز نشسته و تایپ می‌کند، به اندازه تماشای خشک شدن رنگ روی دیوار کسل‌کننده است.

چرا از شغل خودمان متنفریم؟

نکته ظریفی که در این بازنگری وجود دارد، نگاه نویسنده به ماهیت «کار» است. مک‌کراکن به درستی اشاره می‌کند که ما به عنوان نویسنده، اغلب فراموش می‌کنیم که نوشتن هم یک «شغل» است؛ شغلی با مختصات فیزیکی و روانی خاص خود. اگر توصیف دقیقِ ورز دادن خمیر توسط یک نانوا می‌تواند ادبیات باشد، چرا کلنجار رفتن یک نویسنده با کلمات یا خیره شدن او به فضای خالی برای شکار یک ایده، ادبیات محسوب نشود؟

مشکل از خودِ موضوع نیست، بلکه از نحوه پرداخت آن است. بسیاری از داستان‌هایی که درباره نویسندگان نوشته شده‌اند، در دامِ خودشیفتگی و ناله‌های روشنفکرانه افتاده‌اند. اما این نباید باعث شود که ما کل این سوژه را حذف کنیم. نویسنده در این یادداشت اعتراف می‌کند که پرهیزِ طولانی‌مدت او از خلق شخصیت نویسنده، شاید نوعی ترس بوده است؛ ترس از اینکه نتواند این جهانِ درونی را به شکلی بیرونی و ملموس به تصویر بکشد.

شکستن عهد: وقتی نویسنده وارد صحنه می‌شود

تحول زمانی رخ می‌دهد که نویسنده درمی‌یابد برای روایت صادقانه‌ی برخی داستان‌ها، چاره‌ای جز حضور تمام‌قد ندارد. مک‌کراکن در رمان اخیرش، «قهرمان این کتاب»، بالاخره این تابو را می‌شکند. او متوجه می‌شود که برای نوشتن درباره مادرش، نمی‌تواند نقش خودش را به عنوان «ناظر» و «ثبت‌کننده وقایع» انکار کند. او می‌نویسد تا جهان را بفهمد و شخصیتِ نویسنده در داستان، دقیقاً همان فیلتری است که جهان از دریچه آن روایت می‌شود.

این تغییر زاویه دید به ما می‌آموزد که هیچ موضوع ممنوعه‌ای در هنر وجود ندارد. آنچه اهمیت دارد، جسارت در مواجهه با واقعیت است. زندگی یک نویسنده فقط نشستن پشت میز نیست؛ ترکیبی از پیاده‌روی‌های طولانی برای حل گره‌های داستانی، مشاهده دقیقِ غریبه‌ها در کافه‌ها، و حسرت‌ها و شادی‌های کوچک است. وقتی این جزئیات با مهارت کنار هم چیده شوند، زندگی یک نویسنده می‌تواند به اندازه زندگی یک جاسوس پرکشش باشد.

در نهایت، درس بزرگی که از این بازآفرینی ذهنی می‌گیریم این است: قوانین سفت‌وسخت نویسندگی برای شکسته شدن ساخته شده‌اند. اگر تمام عمر به خودتان گفته‌اید درباره نوشتن ننویسید، شاید وقت آن رسیده که بپرسید: «چرا که نه؟» شاید داستان بعدی شما، دقیقاً در همین نقطه کور پنهان شده باشد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا