در دنیایی که سرعت تغییرات تکنولوژیک نفس را در سینه حبس میکند و هر روز صبح با خبری تازه از تواناییهای خارقالعاده هوش مصنوعی بیدار میشویم، شاید پرسیدن از «فلسفه»، «ادبیات» یا «تاریخ» کمی عجیب به نظر برسد. انگار در وسط یک مسابقه فرمول یک، کسی بخواهد درباره زیباییشناسی گلهای کنار جاده صحبت کند. اما درست در همین نقطه است که باید مکث کرد. وقتی همه چیز به سمت «کد» و «دیتا» میرود، چه بلایی بر سر «معنا» میآید؟ این دقیقاً همان سوالی است که ذهن بسیاری از متفکران امروزی را به خود مشغول کرده است.
به تازگی مقالهای درخشان و تاملبرانگیز با عنوان «چه کسی به علوم انسانی نیاز دارد؟» منتشر شده که دست روی همین نقطه حساس گذاشته است. نویسنده در این مطلب در هاروارد گزت، ما را به سفری میبرد که در آن قرار نیست بین «تکنولوژی» و «علوم انسانی» یکی را انتخاب کنیم، بلکه قرار است بفهمیم چرا بدون یکی، دیگری میتواند به هیولایی ترسناک تبدیل شود.
فراتر از یک مدرک دانشگاهی؛ تمرینی برای همدلی
بسیاری از ما عادت کردهایم که ارزش هر چیزی را با خطکش «سودآوری» و «کاربرد فوری» بسنجیم. در این نگاه، خواندن رمانهای کلاسیک یا کندوکاو در تاریخ باستان، شاید سرگرمیهای لوکسی به نظر برسند که فایده ملموسی برای بازار کار ندارند. اما این مقاله زاویه دید متفاوتی را پیشنهاد میکند. علوم انسانی تنها حفظ کردن تاریخ جنگها یا آرایههای ادبی نیست؛ بلکه آزمایشگاهی برای تقویت عضلات همدلی و تفکر انتقادی است.
وقتی ما ادبیات میخوانیم، خود را در موقعیتهایی قرار میدهیم که هرگز تجربه نکردهایم. ما یاد میگیریم دنیا را از دریچه چشم دیگری ببینیم. در مقاله اصلی اشاره ظریفی وجود دارد به اینکه چگونه این مهارت «تخیل کردنِ دیگری»، پادزهری است برای قطبیشدن جوامع امروزی. در دورانی که الگوریتمهای شبکههای اجتماعی ما را در حبابهای فکری ایزوله میکنند، علوم انسانی پنجرههایی را به سوی جهانهای دیگر باز نگه میدارد.
چرا هوش مصنوعی به فیلسوفها نیاز دارد؟
نکته جالبتوجه دیگری که در این بحث مطرح میشود، رابطه همافزایی بین تکنولوژی و علوم انسانی است. تصور کنید قدرتمندترین هوش مصنوعی جهان را ساختهایم؛ حال سوال اینجاست: این ابزار باید چه اهدافی را دنبال کند؟ چه چیزی «اخلاقی» است و چه چیزی نیست؟ پاسخ به این سوالات در کدهای باینری صفر و یک پیدا نمیشود. اینجاست که نیاز به کسانی داریم که قرنها درباره «خیر و شر»، «عدالت» و «ماهیت انسان» اندیشیدهاند.
همانطور که در تحلیلهای این متن میبینیم، علوم انسانی به ما «چرا» را میآموزد، در حالی که علوم فنی به ما «چگونه» را یاد میدهند. دنیایی که پر از «چگونه» باشد اما «چرا»یی برایش نداشته باشد، میتواند به بیراهههای خطرناکی برود. مهندسان پل میسازند، اما این علوم انسانی است که میپرسد این پل قرار است چه کسانی را به هم وصل کند و چه کسانی را جدا.
نجات دموکراسی با سلاح کلمات
شاید حیاتیترین بخش این بحث، ارتباط علوم انسانی با سلامت جوامع مدنی باشد. شهروندی که نتواند یک متن را تحلیل کند، نتواند تفاوت بین حقیقت و پروپاگاندا را تشخیص دهد و نتواند استدلالهای منطقی را از مغالطههای احساسی تفکیک کند، طعمه آسانی برای فریبکاران خواهد بود. علوم انسانی به ما یاد میدهد که شک کنیم، بپرسیم و هرگز به پاسخهای ساده برای مشکلات پیچیده راضی نشویم.
در نهایت، بازخوانی این مقاله به ما یادآوری میکند که علوم انسانی نه یک کالای لوکس برای نخبگان، بلکه اکسیژنی برای زنده ماندن روح جمعی ماست. شاید در کوتاهمدت، یادگیری کدنویسی درآمد بیشتری داشته باشد، اما برای ساختن دنیایی که ارزش زندگی کردن داشته باشد، ما به شاعران، مورخان و فیلسوفان، به اندازه (و شاید بیشتر از) برنامهنویسان نیاز داریم.
