چرا از شعر می‌ترسیم؟ راهنمای آشتی با کلمات برای خوانندگان مدرن

آیا تا به حال پیش آمده که در برابر یک قطعه شعر بایستید، آن را بخوانید و بلافاصله هجومی از اضطراب را تجربه کنید؟ حسی شبیه به اینکه «من این را نمی‌فهمم» یا «حتماً نکته‌ای پنهان وجود دارد که من آنقدر باهوش نیستم که درکش کنم»؟ این تجربه مشترک بسیاری از ماست. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که عادت کرده‌ایم اطلاعات را سریع، صریح و کاربردی دریافت کنیم. اما شعر، این موجود سرکش و لطیف، تن به این قواعد نمی‌دهد. شعر از ما می‌خواهد که ترمز کنیم، و این توقف گاهی ترسناک است.

اخیراً با متنی تأمل‌برانگیز در «هاروارد گزت» روبرو شدم که دقیقاً دست روی همین نقطه حساس می‌گذارد. نویسنده در این مقاله با ظرافتی خاص توضیح می‌دهد که چگونه آموزش‌های سنتی مدرسه، ناخواسته ما را از لذت خالص شعر دور کرده‌اند. به ما یاد داده‌اند که شعر یک «معما» است که باید حل شود، یک گاوصندوق که باید رمزش را پیدا کنیم تا به «معنا» برسیم. اما حقیقت چیز دیگری است.

شعر، معما نیست؛ تجربه است

بزرگترین اشتباهی که ما به عنوان خواننده مرتکب می‌شویم، جستجوی دیوانه‌وار برای «پیام» شعر است. انگار که شاعر می‌خواسته چیزی را پنهان کند و ما کارآگاهانی هستیم که باید مچش را بگیریم. دیدگاه مطرح شده در مقاله اصلی به ما یادآوری می‌کند که شعر پیش از آنکه حامل یک پیام باشد، حامل یک تجربه حسی است. وقتی با یک شعر مواجه می‌شوید، اولین وظیفه شما «فهمیدن» نیست، بلکه «حس کردن» است. اجازه دهید کلمات مثل قطرات باران روی پوست ذهن‌تان بنشینند، بدون اینکه فوراً بخواهید فرمول شیمیایی آب را تحلیل کنید.

جادوی خواندن با صدای بلند

یکی از کلیدی‌ترین نکاتی که نباید از آن غافل شد، فیزیکِ کلمات است. شعر، روی کاغذ صامت است، اما در ذات خود موسیقی دارد. بسیاری از ما شعر را مثل یک مقاله خبری، در سکوت و با چشم می‌خوانیم. اما نویسنده پیشنهاد می‌کند که شعر را باید شنید، حتی اگر تنها شنونده، خودتان باشید. وقتی شعر را با صدای بلند می‌خوانید، ریتم، مکث‌ها و طنین واژه‌ها، معنایی را منتقل می‌کنند که در خوانش صامت هرگز به دست نمی‌آید. گاهی اوقات معنای شعر در منطق جملات نیست، بلکه در ضرباهنگ تنفس شماست وقتی آن را می‌خوانید.

شجاعتِ در آغوش کشیدن ابهام

شاید دشوارترین بخش ماجرا، پذیرش «ندانستن» باشد. جان کیتس، شاعر بزرگ انگلیسی، مفهومی دارد به نام «قابلیت منفی» (Negative Capability)؛ یعنی توانایی انسان در بودن در میان تردیدها و رازها، بدون آنکه بی‌قراری کند و به دنبال دلیل و برهان بگردد. همانطور که در مقاله هاروارد نیز به زیبایی تشریح شده، خواننده خوب کسی است که از ابهام نترسد. شعر خوب اغلب چندلایه است و ممکن است هر بار که آن را می‌خوانید، چهره‌ای تازه به شما نشان دهد. قرار نیست همه چیز روشن و شفاف باشد؛ گاهی زیبایی در همان مه غلیظی است که کلمات ایجاد می‌کنند.

در نهایت، خواندن شعر تمرینی است برای آهسته زیستن. دعوتی است به اینکه برای لحظاتی از منطق خشک روزمره فاصله بگیریم و اجازه دهیم زبان، نه فقط ابزاری برای ارتباط، بلکه منبعی برای لذت و شگفتی باشد. پس دفعه بعد که شعری را باز کردید، به جای پرسیدن «این چه معنی می‌دهد؟»، از خودتان بپرسید «این چه حسی به من می‌دهد؟».

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا