وقتی ابزارها شروع به فکر کردن می‌کنند: آیا پایان عصرِ «تک‌گویی» انسان فرا رسیده است؟

تصور کنید قلمی در دست دارید که نه تنها جوهر پس می‌دهد، بلکه پیش از آنکه دستتان را حرکت دهید، کلمه بعدی را حدس می‌زند و شاید حتی پیشنهادی شاعرانه‌تر از فکرِ خامِ شما ارائه می‌دهد. یا چکشی را تصور کنید که قبل از فرود آمدن، زاویه ضربه را اصلاح می‌کند. قرن‌هاست که ما عادت کرده‌ایم «فاعل» باشیم و ابزارها «مفعول». ما می‌نوشتیم، قلم ثبت می‌کرد. ما می‌راندیم، خودرو حرکت می‌کرد. اما چه اتفاقی می‌افتد وقتی این رابطه یک‌طرفه، ناگهان دوطرفه می‌شود؟

این پرسشی است که مرزهای روانشناسی و تکنولوژی را در هم می‌شکند. ما در نقطه‌ای تاریخی ایستاده‌ایم که در آن، رسانه دیگر فقط پیام نیست؛ بلکه خودش تولیدکننده پیام شده است. همانطور که در مقاله اصلی به زیبایی تشریح شده، ما در حال گذار از عصر «استفاده از ابزار» به عصر «تعامل با ابزار» هستیم.

از امتداد بدن تا امتداد ذهن

مارشال مک‌لوهان، نظریه‌پرداز مشهور ارتباطات، معتقد بود که هر ابزاری، امتدادی از بدن انسان است. چرخ امتداد پا بود و لباس امتداد پوست. اما آنچه امروز با ظهور هوش مصنوعی‌های مولد (Generative AI) تجربه می‌کنیم، چیزی فراتر از یک اندام مصنوعی است. این ابزارها حالا مدعی امتداد ذهن ما هستند.

نکته ظریفی که نویسنده در این تحلیل روانشناختی به آن می‌پردازد، تغییر ماهیت «بازخورد» است. در گذشته، بازخورد ابزار فیزیکی بود (مثلاً سنگینی چکش در دست). اما حالا، ابزار به ما بازخورد شناختی می‌دهد. وقتی با یک چت‌بات صحبت می‌کنید، او ایده‌های شما را به چالش می‌کشد، آن‌ها را بسط می‌دهد و گاهی مسیری را پیش پایتان می‌گذارد که هرگز به آن فکر نکرده بودید. اینجاست که رسانه شروع به «فکر کردن» در پاسخ به شما می‌کند.

دیالوگ با خویشتنِ دیجیتال

این پدیده، مفهوم «خلوت ذهنی» را دگرگون کرده است. پیش از این، نوشتن یک فرآیند درونی و انفرادی بود. اما اکنون، ما در حال نوشتن در حضور یک «دیگری» هستیم. این «دیگری» اگرچه جان ندارد، اما شعور زبانی دارد. اینجاست که یک پارادوکس جذاب شکل می‌گیرد: آیا ما در حال گفتگو با یک ماشین هستیم، یا در حال گفتگو با نسخه‌ای پردازش‌شده از دانشِ جمعیِ بشریت؟

خطر و در عین حال فرصت اصلی در اینجاست که مرز بین خلاقیت اصیل انسانی و پیشنهادهای الگوریتمی محو شود. وقتی ابزار به شما فکر برمی‌گرداند، ذهن شما تنبل نمی‌شود، بلکه تغییر فاز می‌دهد. شما از یک «خالقِ تنها» به یک «ویراستارِ انتخاب‌گر» تبدیل می‌شوید. این تغییر نقش، اضطرابی پنهان به همراه دارد: نکند افکار من، دیگر واقعاً مال من نباشند؟

آینده‌ای که به ما خیره شده است

در نهایت، وقتی رسانه شروع به فکر کردن می‌کند، ما مجبوریم تعریفمان از هوش و آگاهی را بازنگری کنیم. شاید لازم باشد بپذیریم که تفکر دیگر لزوماً یک فرآیند بیولوژیکِ محصور در جمجمه نیست، بلکه جریانی است سیال بین انسان و سیلیکون. همانطور که در مقاله اشاره شده، ما نباید از این «فکر کردنِ متقابل» بترسیم، بلکه باید یاد بگیریم چگونه در این رقصِ دونفره، رهبری را از دست ندهیم.

آینده متعلق به کسانی نیست که صرفاً از ابزارها استفاده می‌کنند، بلکه متعلق به کسانی است که می‌توانند با ابزارهای متفکر، گفتگویی سازنده داشته باشند بدون اینکه صدای درونی خود را در هیاهوی الگوریتم‌ها گم کنند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا