دیشب، در سکوت خانه و میان انبوه تبهای باز مرورگرم، دنبال چیزی میگشتم که حتی خودم هم دقیقاً نمیدانستم چیست. حسی شبیه به کلافگی، انگار یک وزنه نامرئی روی سینهام سنگینی میکرد. این حس برایم آشنا بود؛ همان حسی که بعد از یک گفتگوی نصفهونیمه یا یک دلخوری بیاننشده سراغم میآید. در همین حال و هوا بود که به مقالهای در وبسایت معتبر Psychology Today برخوردم که تیترش مثل یک سیلی محکم، مرا به خودم آورد: «بهای داستانهای ناگفته». انگار نویسنده، دکتر رندی گانتر، از آن سوی دنیا مستقیماً داشت با من حرف میزد. وقتی داشتم اصل مقاله را در اینجا میخواندم، هر پاراگرافش مثل یک آینه، بخشی از تجربیات شخصی خودم و اطرافیانم را نشانم میداد. آنقدر این مطلب برایم تکاندهنده و حیاتی بود که گفتم باید آن را به زبان خودمان، برای شما، بازنویسی کنم. چون این فقط یک مقاله روانشناسی نیست؛ داستان زندگی بسیاری از ماست.
باری به نام سکوت؛ چرا حرفهای نزده سنگینترند؟
اولین چیزی که در مقاله میخکوبم کرد، این ایده بود که داستانهای ناگفته، صرفاً
نبودِ کلمات نیستند؛ آنها یک
حضور سنگین و فعال دارند. فکرش را بکنید: وقتی از گفتن حقیقت، احساس، یا یک خاطره مهم طفره میرویم، آن داستان از بین نمیرود. بلکه تبدیل به یک بار سنگین میشود که هر روز آن را بر دوش میکشیم. مثل کولهپشتیای پر از سنگ که به مرور زمان، شانههایمان را خرد میکند و انرژیمان را میگیرد. این سکوت، یک فضای خالی نیست؛ یک فضای پر از اضطراب، حدس و گمان و ترس است. ما انرژی روانی زیادی را صرف پنهان کردن این داستانها میکنیم؛ انرژیای که میتوانست صرف ساختن، عشق ورزیدن و رشد کردن شود. این بار سنگین، نه تنها بر روان ما، که بر جسم ما نیز اثر میگذارد و میتواند به شکل خستگی مزمن، سردرد و بیخوابی خودش را نشان دهد.
خلاءای که با بدترین سناریوها پر میشود
نکته درخشان بعدی مقاله این بود: وقتی ما داستان خودمان را روایت نمیکنیم، به دیگران این اجازه را میدهیم که جای خالی آن را با
بدترین سناریوهای ممکن پر کنند. ذهن انسان از خلاء بیزار است. وقتی شما درباره علت ناراحتیتان سکوت میکنید، طرف مقابلتان فکر نمیکند که «شاید خسته است یا روز بدی داشته». نه! او به این نتیجه میرسد که «حتماً از دست من عصبانی است، دیگر مرا دوست ندارد، یا من کار اشتباهی کردهام». اینجاست که سوءتفاهمها مثل علف هرز رشد میکنند. سکوت شما، یک بوم سفید در اختیار ذهن طرف مقابل قرار میدهد و او با تاریکترین رنگهای ترس و ناامنی خود، آن را نقاشی میکند. این همان نقطهای است که فاصلهها شروع میشود؛ نه به خاطر حرفی که زده شده، بلکه دقیقاً به خاطر حرفی که
گفته نشده است.
هزینه برای «من» و هزینه برای «ما»
این سکوتها دو قربانی اصلی دارند: خودمان و روابطمان. هزینه برای «من» شامل از دست دادن بخشهایی از هویتمان است. وقتی بخش مهمی از داستان زندگیات را پنهان میکنی، انگار آن بخش را انکار کردهای. این کار به مرور زمان عزت نفس را خدشهدار میکند و باعث ایجاد حس بیگانگی با خود میشود. اضطراب و افسردگی، مهمانان ناخواندهی این خانهی ساکت هستند. اما هزینه برای «ما» شاید حتی ویرانگرتر باشد. روابط سالم بر پایه
اعتماد و صمیمیت بنا میشوند و هر دوی اینها با «گفتن» و «شنیدن» جان میگیرند. وقتی داستانهایمان را به اشتراک نمیگذاریم، دیواری نامرئی بین خود و عزیزانمان میکشیم. صمیمیت واقعی، نیازمند آسیبپذیری است و آسیبپذیری یعنی شجاعتِ گفتنِ داستانهایمان، حتی آنهایی که ترسناک یا شرمآور به نظر میرسند. سکوت، این پل ارتباطی را به آرامی تخریب میکند.
شجاعتِ شکستن سکوت: از کجا شروع کنیم؟
شاید الان از خودتان بپرسید: «خب، چه باید کرد؟». مقاله تأکید میکند که راهحل، تبدیل شدن به یک کتاب باز و تعریف کردن همه چیز برای همه کس نیست. بلکه موضوع،
اشتراکگذاری آگاهانه و شجاعانه است. باید یاد بگیریم داستانهای کلیدی را با افراد کلیدی زندگیمان در میان بگذاریم. این کار ترسناک است؟ بله، قطعاً. اما بهای سکوت، به مراتب ترسناکتر است. با قدمهای کوچک شروع کنید. یک احساس کوچک را با شریک عاطفیتان در میان بگذارید. یک خاطره قدیمی را برای یک دوست صمیمی تعریف کنید. ببینید چه اتفاقی میافتد. اغلب اوقات، واکنشی که دریافت میکنید، نه قضاوت، بلکه همدلی و نزدیکی بیشتر است. شکستن سکوت، یک مهارت است که با تمرین، قویتر میشود. این کار، هدیهای است که هم به خودتان میدهید و هم به روابطتان. بیایید این بارهای سنگین را زمین بگذاریم و به جای آن، پلهایی از کلمات بسازیم.