آخرین باری که واقعاً در یک کتاب غرق شدید کی بود؟ نه اینکه یک مقاله را روی صفحه نمایشگر ورق بزنید یا چند پاراگراف را سرسری بخوانید؛ منظورم آن غرق شدن کامل است. آن لحظهای که کلمات، شما را از دنیای واقعی میربایند و به سرزمینی دیگر میبرند. به سختی یادتان میآید، نه؟ این فراموشی اتفاقی نیست. این یک عارضه جانبی زندگی در قرن بیست و یکم است؛ عصری که در آن، گرانبهاترین دارایی ما، یعنی «توجه»، بیرحمانه به تاراج میرود.
ما در محاصرهایم. از یک سو، اعلانهای بیپایان گوشیهای هوشمندمان و از سوی دیگر، جریان سیال و وسوسهانگیز شبکههای اجتماعی. مغز ما به دریافت پاداشهای فوری و دوپامینهای لحظهای عادت کرده است. یک لایک، یک پیام جدید، یک ویدیوی کوتاه… هرکدام یک تزریق کوچک لذت است که ما را برای بازگشت دوباره شرطی میکند. در این میدان نبرد برای جلب توجه، کتاب کاغذی با آن ذات آرام و متین خود، به نظر یک بازنده تمامعیار میآید. خواندن کتاب نیازمند صبر، تمرکز و سرمایهگذاری ذهنی است؛ کالاهایی که در دنیای پرشتاب امروز کمیاب شدهاند.
اما این تمام ماجرا نیست. چیزی که از دست میدهیم، فراتر از یک سرگرمی ساده است. ما در حال از دست دادن توانایی «خواندن عمیق» هستیم. دانشمندان علوم اعصاب هشدار میدهند که اسکرول کردن و خواندن سطحی، در حال بازنویسی مدارهای مغزی ماست. ما یاد میگیریم اطلاعات را سریع پردازش کنیم، اما توانایی تحلیل انتقادی، همذاتپنداری عمیق با شخصیتها و دنبال کردن روایتهای پیچیده را از دست میدهیم. خواندن کتاب فقط یک فعالیت نیست؛ یک تمرین برای مغز است. تمرینی برای تقویت همدلی، پرورش تخیل و ساختن یک پناهگاه درونی برای فرار از آشوبهای بیرونی.
اینجاست که کتاب کاغذی مانند یک قهرمان کلاسیک وارد میشود. یک کتاب فیزیکی، یک شیء مقدس و تکمنظوره است. وقتی آن را در دست میگیرید، هیچ لینکی برای کلیک کردن، هیچ اعلانی برای پاسخ دادن و هیچ تبلیغی برای رد کردن وجود ندارد. تنها شما هستید و دنیایی که در میان صفحات آن منتظر کشف شدن است. لمس بافت کاغذ، بوی مرکب و چسب، صدای ورق خوردن صفحات… اینها تجربیات حسی قدرتمندی هستند که ما را به لحظه حال متصل میکنند. کتاب یک وسیله نیست؛ یک مقصد است. یک تعهد آگاهانه برای جدا شدن از هیاهوی دیجیتال و اتصال به چیزی عمیقتر و ماندگارتر.
شاید با خودتان بگویید: «من دیگر نمیتوانم تمرکز کنم.» این یک احساس مشترک است، اما تسلیم نشوید. بازگشت به دنیای کتابها یک ماراتن نیست، بلکه مجموعهای از قدمهای کوچک و لذتبخش است. لازم نیست با «جنگ و صلح» شروع کنید. کتابی را انتخاب کنید که واقعاً شما را صدا میزند، نه کتابی که «باید» بخوانید. روزی ده دقیقه را به آن اختصاص دهید. یک گوشه دنج در خانه پیدا کنید، یک فنجان چای برای خودتان بریزید و مهمتر از همه، گوشیتان را در اتاقی دیگر بگذارید. این ده دقیقه، شورش کوچک شما علیه فرهنگ حواسپرتی است.
کتابها پناهگاه ما هستند. آنها به ما یادآوری میکنند که زندگی چیزی فراتر از اسکرولهای بیپایان و لایکهای زودگذر است. آنها به ما اجازه میدهند در کفش دیگران قدم بزنیم، دنیا را از چشم آنها ببینیم و در نهایت، خودمان را بهتر بشناسیم. پس این بار که احساس کردید در مه دیجیتال گم شدهاید، به نزدیکترین کتابفروشی یا کتابخانه بروید. اجازه دهید جلدها، عناوین و عطر کاغذ شما را به سوی خود بخوانند. ماجراجویی بعدی شما، نه پشت یک صفحه نمایش درخشان، که میان دو جلد کاغذی در انتظار است. به این دعوت پاسخ دهید.
***
این نوشته، برداشتی آزاد و شخصی از دغدغههایی است که در وبلاگ شخصیام، «یزدانپور دات آی آر»، به آنها میپردازم. جرقهی اصلی این مطلب، از مقالهای خواندنی زده شد که اگر دوست دارید به زبان اصلی آن را مطالعه کنید، میتوانید از این پناهگاه کاغذی به منبع الهامبخش آن سفر کنید.
