هنر پرسشگری: چرا کیفیت زندگی به کیفیت پرسش‌ها وابسته است؟

آخرین باری که یک سؤال، مثل یک کلید، قفلی را در ذهن‌تان باز کرد، به یاد دارید؟ سؤالی که شما را از مسیری که با چشم بسته می‌رفتید، بیرون کشید و وادارتان کرد به اطراف نگاه کنید. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که برای جواب‌ها ارزش زیادی قائل است؛ از امتحانات مدرسه تا مصاحبه‌های شغلی، همه به دنبال پاسخ‌های درست و سریع هستند. اما اگر به شما بگویم که قدرت واقعی، نه در جواب‌ها، که در سؤالات نهفته است، چه؟ اگر بگویم کیفیت زندگی، روابط و موفقیت شما، ارتباط مستقیمی با کیفیت سؤالاتی دارد که از خودتان و دنیای اطراف‌تان می‌پرسید؟

ما در فرهنگی بزرگ شده‌ایم که «ندانستن» را نوعی ضعف می‌داند. از کودکی به ما یاد داده‌اند که دستمان را بالا ببریم و جواب بدهیم، نه اینکه بپرسیم. در نتیجه، بسیاری از ما با این باور بزرگ می‌شویم که داشتن پاسخ، نشانه هوش و قدرت است. اما این بزرگ‌ترین تله ذهنی است. وابستگی به جواب‌ها، ما را در منطقه امن دانسته‌هایمان حبس می‌کند و جلوی رشد و یادگیری واقعی را می‌گیرد. در مقابل، پرسشگری یک عمل شجاعانه است. پرسیدن یعنی پذیرفتن اینکه «من نمی‌دانم» و این اولین قدم برای کشف دنیاهای جدید است. آلبرت انیشتین به زیبایی این موضوع را بیان کرده است: «مهم این است که از پرسیدن دست نکشید. کنجکاوی دلیل وجودی خودش را دارد.» این کنجکاوی کودکانه که با افزایش سن آن را سرکوب می‌کنیم، همان موتور محرکه‌ای است که بزرگ‌ترین اکتشافات و نوآوری‌های تاریخ بشر را رقم زده است.

قدرت یک سؤال خوب، در توانایی آن برای تغییر زاویه دید ما نهفته است. سؤالات ضعیف، معمولاً بسته‌اند و با «بله» یا «خیر» پاسخ داده می‌شوند. «آیا این کار را انجام دادی؟» یک سؤال بسته است. اما «برای انجام این کار با چه چالش‌هایی روبرو شدی؟» یک سؤال باز است که در را به روی گفتگو، درک عمیق‌تر و راه‌حل‌های خلاقانه باز می‌کند. سؤالات درست، پیش‌فرض‌های ما را به چالش می‌کشند. وقتی به جای «چطور می‌توانم این کار را انجام دهم؟» از خودمان بپرسیم «آیا این کار اصلاً باید انجام شود؟» یا «راه هوشمندانه‌تری برای رسیدن به این هدف وجود ندارد؟»، ناگهان چارچوب‌های ذهنی ما فرو می‌ریزد و فضایی برای نوآوری ایجاد می‌شود.

این اصل فقط به کار و موفقیت محدود نمی‌شود؛ در روابط انسانی، پرسشگری معجزه می‌کند. چند بار پیش آمده که به جای گوش دادن واقعی، منتظر نوبت خود برای حرف زدن بوده‌ایم؟ چند بار به جای پرسیدن «چه احساسی داری؟» یا «می‌توانم کمکی کنم؟»، صرفاً بر اساس برداشت‌های خودمان قضاوت کرده‌ایم؟ سؤالات همدلانه پل‌هایی از جنس درک و اعتماد می‌سازند. وقتی از کسی می‌پرسید «بزرگ‌ترین رویای تو چیست؟» یا «چه چیزی این روزها واقعاً خوشحalt می‌کنَدت؟»، شما به او فضایی برای دیده و شنیده شدن می‌دهید. این ارتباطی عمیق‌تر از هر پاسخ آماده‌ای ایجاد می‌کند.

پرورش ذهن پرسشگر یک مهارت است، نه یک استعداد ذاتی. می‌توان آن را تمرین کرد. از امروز شروع کنید. وقتی با یک مشکل مواجه می‌شوید، به جای جستجوی سریع‌ترین راه‌حل، چند سؤال اساسی از خود بپرسید: «ریشه اصلی این مشکل چیست؟»، «چه چیزی را در این وضعیت هنوز نمی‌دانم؟»، «اگر از یک زاویه کاملاً متفاوت به این موضوع نگاه کنم، چه چیزی می‌بینم؟». در مکالمات روزمره، سعی کنید سؤالات باز بپرسید. به جای پرسیدن «روزت خوب بود؟»، بپرسید «جالب‌ترین اتفاقی که امروز برات افتاد چی بود؟». این تغییرات کوچک، به تدریج کنجکاوی شما را بیدار می‌کند و ذهنتان را برای دیدن فرصت‌هایی که قبلاً نادیده می‌گرفتید، آماده می‌سازد. به یاد داشته باشید، جواب‌ها به ما مقصد را نشان می‌دهند، اما این سؤالات هستند که سفر را تعریف می‌کنند. و در نهایت، این خود سفر است که به زندگی معنا می‌بخشد.

ایده‌های این نوشته، جرقه‌ای بود که با خواندن یک مقاله خواندنی در وب‌سایت Big Think در ذهنم زده شد و تصمیم گرفتم آن را با نگاه و قلم خودم برای وبلاگ شخصی‌ام، یعنی همین‌جا در yazdanpour.ir، بازنویسی و پرورش دهم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا