نصیحت شوپنهاور برای تنهاهای باهوش: چرا انزوا خودش دوست خوبی است؟

آیا تا به حال احساس کرده‌اید که با دیگران فرق دارید؟ انگار در دنیایی زندگی می‌کنید که زبانش را کمتر کسی می‌فهمد و دغدغه‌هایتان برای اطرافیان عجیب و غریب است؟ اگر این حس تنهایی و بیگانگی برایتان آشناست، شاید توصیه‌های فیلسوف بدبین اما بی‌نهایت تیزبین، آرتور شوپنهاور، مرهمی بر زخم‌های شما باشد. او معتقد بود این حس، بهای گزافی است که برای یک موهبت بزرگ می‌پردازید: موهبت هوش و استعداد سرشار.

شوپنهاور برای توصیف این وضعیت، از یک تمثیل فوق‌العاده استفاده می‌کند: حکایت جوجه‌تیغی‌ها. تصور کنید گروهی جوجه‌تیغی در یک روز سرد زمستانی دور هم جمع شده‌اند. برای گرم شدن، به هم نزدیک می‌شوند، اما هرچه نزدیک‌تر می‌روند، تیغ‌هایشان بیشتر در بدن یکدیگر فرو می‌رود و باعث درد می‌شود. پس دوباره از هم فاصله می‌گیرند و سرما را تحمل می‌کنند. آن‌ها مدام بین دو درد در نوسان هستند: درد ناشی از سرمای تنهایی و درد ناشی از نزدیکی آزاردهنده. سرانجام، فاصله‌ای بهینه پیدا می‌کنند که در آن، هم کمی گرما به دست می‌آورند و هم کمترین آسیب را می‌بینند.

از نگاه شوپنهاور، جامعه انسانی نیز همین‌گونه است. نیاز به تعلق و ارتباط، ما را به سمت دیگران سوق می‌دهد، اما نقص‌ها، تفاوت‌ها و «تیغ‌های شخصیتی» دیگران، خیلی زود ما را آزار می‌دهد. به گفته او، افراد عادی که «گرمای درونی» چندانی ندارند، برای فرار از سرمای وجودی‌شان، به شدت به این جمع‌های ناقص و پر از اصطکاک نیازمندند. اما داستان برای افراد بااستعداد و نخبه کاملاً متفاوت است. شوپنهاور معتقد بود که این افراد، به واسطه غنای درونی و ذهن پویای خود، گرمای کافی در درونشان دارند. آن‌ها برای گرم شدن، نیازی به چسبیدن به دیگران ندارند. در نتیجه، هم از درد «تیغ»های دیگران در امان می‌مانند و هم از تحمل ابتذال و سطحی‌نگری جمع معاف می‌شوند.

اینجاست که «انزوا» یا «تنهایی خودخواسته» به یک انتخاب هوشمندانه تبدیل می‌شود، نه یک سرنوشت غم‌انگیز. برای یک ذهن خلاق، تنهایی فرصتی برای تمرکز، تفکر عمیق و آفرینش است. در سکوتِ انزواست که ایده‌های بزرگ متولد می‌شوند و استعدادها شکوفا می‌گردند. در مقابل، غرق شدن در معاشرت‌های بی‌پایان و تلاش برای همرنگ شدن با جماعت، ذهن را فرسوده و خلاقیت را خفه می‌کند. فرد بااستعداد در جمع، مدام باید بخشی از خود واقعی‌اش را پنهان کند تا دیگران را نرنجاند یا مورد تمسخر قرار نگیرد. این یک معامله پرهزینه است: از دست دادن اصالت در ازای کسب تأییدی سطحی.

البته شوپنهاور هشدار می‌دهد که این نسخه برای همه نیست. تنهایی برای یک ذهن خالی و بی‌محتوا، به سرعت به ملال و افسردگی تبدیل می‌شود. اما برای کسی که دنیای درونی‌اش غنی است، تنهایی به معنای مصاحبت با بهترین دوست، یعنی خودِ اوست. او می‌گوید: «فردی که به لحاظ فکری غنی است، در تنهایی مطلق، با افکار و تخیلات خود سرگرم می‌شود.»

بنابراین، اگر احساس می‌کنید در جمع نمی‌گنجید و از معاشرت‌های سطحی خسته شده‌اید، خود را سرزنش نکنید. شاید این نشانه‌ای از همان «گرمای درونی» باشد که شوپنهاور از آن سخن می‌گفت. به جای تلاش مذبوحانه برای پیدا کردن جای خود در میان جوجه‌تیغی‌ها، شاید بهتر باشد از گرمای درونی خود لذت ببرید و از فاصله امنی که ایجاد کرده‌اید، برای ساختن دنیای منحصر به فرد خودتان استفاده کنید. این انزوا، نه از سر ضعف، که از سر قدرت است؛ قدرتِ خودکفایی ذهنی و روحی.

این مطلب برداشتی آزاد و نگاهی شخصی به مقاله‌ای الهام‌بخش در حوزه روانشناسی است که برای وبلاگ شخصی خودم، اسماعیل یزدان‌پور، بازنویسی کرده‌ام. اگر به کاوش عمیق‌تر در اندرزهای شوپنهاور برای ذهن‌های بااستعداد علاقه‌مندید، مطالعه منبع اصلی را از دست ندهید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا