آیا تا به حال احساس کردهاید که در بحثهای داغ امروزی، انگار کلمات و افکار شما وزن کمتری نسبت به برچسبهایی دارند که جامعه به شما زده است؟ گویی پیش از آنکه دهان باز کنید، قضاوت شدهاید؛ نه به خاطر آنچه «انجام دادهاید»، بلکه صرفاً به خاطر آنچه «هستید». این پارادوکس عجیب دنیای مدرن است: در عصری که بیش از هر زمان دیگری از آزادی فردی صحبت میکنیم، در دامی گرفتار شدهایم که فلاسفه آن را تقلیل انسان به ویژگیهای بیولوژیک مینامند. بیایید کمی عمیقتر به این ماجرا نگاه کنیم.
در دنیای سیاست و اجتماع، یک چرخش نامحسوس اما بنیادین رخ داده است. ما آرامآرام در حال حرکت از پرسشِ «تو کیستی؟» به سمت پرسشِ «تو چیستی؟» هستیم. شاید در نگاه اول این تغییرِ واژگان ساده به نظر برسد، اما همانطور که نویسنده در تحلیل درخشان خود در BigThink اشاره میکند، این جابجایی میتواند ریشههای آزادی سیاسی و انسانیت ما را بخشکاند. اینجاست که پای هانا آرنت، فیلسوف بزرگ قرن بیستم، به میان میآید تا چراغی در این تاریکی روشن کند.
تفاوت حیاتی میان «کیستی» و «چیستی»
آرنت تمایز ظریف و در عین حال تکاندهندهای قائل میشود. «چیستی» ما شامل ویژگیهایی است که اغلب با آنها زاده شدهایم و کنترلی رویشان نداریم: نژاد، جنسیت، قومیت و ویژگیهای ژنتیکی. اینها، به تعبیر آرنت، شبیه به ویژگیهای اشیاء هستند. اما «کیستی» ما داستان دیگری دارد. کیستی ما در «عمل» و «گفتار» ما در فضای عمومی شکل میگیرد. وقتی ما حرف میزنیم، تصمیم میگیریم و عمل میکنیم، هویت منحصربهفرد خود را میسازیم.
مشکلِ «سیاست هویتِ افراطی» (Extreme Identity Politics) دقیقاً همینجاست: این نوع نگاه، تمام تمرکز را روی «چیستی» میگذارد. در این نگرش، شما دیگر یک فرد با نظرات و اعمال خاص نیستید؛ شما نمایندهای از یک گروه نژادی یا جنسیتی هستید. خطرناکتر اینکه، این رویکرد انسان را به یک موجودِ قابل پیشبینی تقلیل میدهد. اگر همه چیزِ من توسط نژاد یا طبقهام تعیین شده باشد، پس افکارم هم از پیش تعیین شده است و دیگر نیازی به دیالوگ واقعی نیست. این همان نقطهای است که سیاست میمیرد و قبیلهگرایی متولد میشود.
از «زوئی» تا «بیوس»: سقوط به زندگی برهنه
یونانیان باستان دو کلمه برای زندگی داشتند: «زوئی» (Zoe) که به معنای زندگی زیستی و بیولوژیک است (مشترک بین انسان و حیوان)، و «بیوس» (Bios) که به معنای زندگیِ زیسته، دارای داستان و بیوگرافی است. در مقاله اصلی، نکته بسیار تاملبرانگیزی مطرح شده است: نظامهای توتالیتر (تمامیتخواه) تمام تلاششان این است که انسانها را از مقام «بیوس» به سطح «زوئی» پایین بکشند. نازیها دقیقاً همین کار را کردند؛ آنها یهودیان را نه به عنوان شهروندانی با عقاید متفاوت، بلکه به عنوان تودهای بیولوژیک که باید حذف شوند، تعریف کردند.
امروزه، اگرچه ما در شرایطی مشابه آلمان نازی نیستیم، اما منطقِ حاکم بر سیاستهای هویتمحور افراطی، پژواکی از همان تقلیلگرایی است. وقتی تمام هویت سیاسی یک فرد در رنگ پوست یا جنسیتش خلاصه میشود، ما او را در زندانِ بیولوژی حبس کردهایم. ما امکانِ «شدن»، تغییر کردن و خلق کردنِ داستان زندگی (بیوس) را از او میگیریم.
چرا این مسیر به بنبست میرسد؟
وقتی سیاست صرفاً بر اساس ویژگیهای ذاتی و تغییرناپذیر بنا شود، «گفتگو» جای خود را به «جنگ وجودی» میدهد. من نمیتوانم نژادم را تغییر دهم و شما هم نمیتوانید. بنابراین، اگر اختلافنظرِ ما ریشه در این ویژگیهای ذاتی داشته باشد، هیچ راهی برای مصالحه یا اقناع وجود ندارد؛ تنها راه باقیمانده، غلبه یکی بر دیگری است.
راه برونرفت از این بنبست، بازگشت به مفهوم اصیل سیاست است: فضایی که در آن ما نه به عنوان نمایندگانِ دستهبندیهای بیولوژیک، بلکه به عنوان افرادی منحصربهفرد با یکدیگر روبرو میشویم. جایی که ارزش ما به کاری که میکنیم و حرفی که میزنیم وابسته است، نه به برچسبهایی که تصادفِ طبیعت بر پیشانیمان زده است. بیایید اجازه ندهیم که «چیستی» ما، صدای بلندِ «کیستی» ما را خفه کند.
