آیا تا به حال احساس کردهاید که واژهی «تروما» دیگر برای توصیف تمام دردهای روحی ما کافی نیست؟ ما در دورانی زندگی میکنیم که روایتهای شخصی و خاطرهنویسی (Memoir) همهجا را پر کردهاند؛ داستانهایی از شکست، بیماری و در نهایت بهبودی. اما گاهی زخمی وجود دارد که با هیچ دارویی خوب نمیشود و با هیچ روایت کلاسیکی از «قهرمان و سفرش» همخوانی ندارد. اینجاست که به مفهومی عمیقتر و تکاندهندهتر میرسیم: جراحت اخلاقی (Moral Injury).
اخیراً در میزگردی خواندنی در وبسایت LitHub، گروهی از نویسندگان و متفکران دور هم جمع شدهاند تا دقیقاً درباره همین موضوع صحبت کنند. آنها این پرسش را مطرح میکنند که چگونه میتوانیم فراتر از مرزهای سنتی خاطرهنویسی حرکت کنیم و به زخمهایی بپردازیم که نه بر جسم، بلکه بر «هویت» و «باورهای» ما وارد شدهاند.
جراحت اخلاقی: نامی برای دردی بیصدا
شاید اولین باری که اصطلاح «جراحت اخلاقی» را میشنوید، ذهنتان به سمت سربازان جنگ برود. اما نکتهی درخشان این گفتگو این است که این مفهوم را به زندگی روزمره و سیستم سلامت میکشاند. نویسندگان حاضر در این بحث استدلال میکنند که جراحت اخلاقی زمانی رخ میدهد که شما مجبور میشوید برخلاف وجدان خود عمل کنید، یا زمانی که سیستمهایی که قرار بوده از شما محافظت کنند (مثل سیستم درمانی یا ساختارهای اجتماعی)، به شما خیانت میکنند.
تفاوت ظریفی اینجا وجود دارد: در PTSD (اختلال استرس پس از سانحه)، سیستم عصبی شما به خطر واکنش نشان میدهد و احساس ترس میکنید. اما در جراحت اخلاقی، روح شماست که ترک برمیدارد. شما دیگر خودتان را آدم سابق نمیدانید، نه به خاطر اینکه ترسیدهاید، بلکه به خاطر اینکه اعتماد و باورهای بنیادینتان فرو ریخته است.
چرا خاطرهنویسی سنتی کافی نیست؟
مشکلی که در این مقاله به درستی به آن اشاره میشود، ساختار کلیشهای بسیاری از کتابهای خاطرات امروزی است. اغلب ناشران و خوانندگان به دنبال روایتی خطی هستند: «من بیمار شدم، مبارزه کردم و حالا خوبم.» اما واقعیتِ جراحتهای عمیقِ هویتی اینقدر تمیز و خطکشی شده نیست. گاهی بهبودی کامل وجود ندارد؛ گاهی فقط «تغییر» وجود دارد.
در بحثهای مطرح شده در این مقاله، تأکید میشود که ما نیاز به زبانی جدید داریم. زبانی که بتواند پیچیدگیِ خیانتهای سیستماتیک را توصیف کند. وقتی پزشکی که باید شفابخش باشد، درد را نادیده میگیرد، یا وقتی جامعهای که باید حامی باشد، فرد را طرد میکند، داستانِ حاصل دیگر یک «خاطرهبازی» ساده نیست؛ بلکه یک کیفرخواستِ عاطفی است.
بازتعریف هویت در میان آوارها
آنچه این گفتگو را برای هر خواننده یا نویسندهای ضروری میکند، نگاه آن به مقوله «هویت» است. وقتی دچار جراحت اخلاقی میشویم، فقط غمگین نیستیم؛ ما دیگر نمیدانیم «چه کسی» هستیم. نویسندگانی که در این حوزه کار میکنند، وظیفهای دشوارتر از سرگرم کردن مخاطب دارند. آنها باید تکههای شکستهی هویت را بردارند و شکلی جدید از «خود» را بسازند که با وجود زخمها، معنادار باشد.
در نهایت، پیام اصلی این است که باید شجاعتِ صحبت کردن دربارهی «زخمهای نامرئی» را داشته باشیم. زخمهایی که در عکسهای رادیولوژی دیده نمیشوند، اما سنگینیشان میتواند کمرِ روح انسان را خم کند. ادبیات و ناداستانِ خلاق، شاید تنها پناهگاهی باشد که میتوان در آن، بدون شرمساری، به این دردها نگریست و نامی برایشان پیدا کرد.
