در دنیایی که هر لحظه با سیلی از اطلاعات بمباران میشویم، شاید کمتر کسی به این پرسش اساسی فکر کند: حقیقت چیست و چه بر سر آن آمده است؟ زمانی بود که حقیقت، اگرچه همیشه موضوع بحث و جدل بود، اما حداقل چارچوبها و مراجع نسبتاً مشخصی برای اعتبارسنجی آن وجود داشت. اما امروزه، گویی این مفهوم دیرینه در گرداب جهان دیجیتال و شبکههای اجتماعی غرق شده است. این حس که واقعیت دارد از زیر پایمان کشیده میشود، نه تنها یک نگرانی فلسفی، بلکه یک تهدید جدی برای انسجام اجتماعی و دموکراسی است.
سقوط دیوار حقیقت یا سرابِ واقعیت؟
زمانی نه چندان دور، سازوکارهایی برای تمایز حقیقت از دروغ وجود داشت. این سازوکارها، که میتوان از آن با عنوان «قانون اساسی دانش» یاد کرد، شامل نهادهایی چون دانشگاهها، رسانههای خبری معتبر، و فرآیندهایی نظیر نقد همگانی، مناظره آزاد و قابلیت تصحیح خطا بود. این سیستم، که حاصل قرنها تلاش بشری برای ساختن یک واقعیت مشترک بود، به ما کمک میکرد تا در میان انبوه ادعاها، راهی به سوی درک معتبر از جهان بیابیم. اما با ظهور اینترنت و شبکههای اجتماعی، این دیوار مستحکم، ترک برداشته و در حال فروپاشی است.در مصاحبهای عمیق و روشنگرانه در وبسایت بیگتینک، به این پدیده «فروپاشی حقیقت» اشاره شده و پیامدهای آن به دقت مورد بررسی قرار میگیرد. نویسنده در این مصاحبه توضیح میدهد که چگونه فضای دیجیتال، با وجود مزایای بیشمارش، بستر مناسبی برای رشد اطلاعات غلط و تضعیف اعتبار منابع سنتی حقیقت شده است.
از جستجوی حقیقت تا یافتن تأیید
شاید مهمترین تغییر در این دوران، شیفت از «جستجوی حقیقت» به «جستجوی تأیید» باشد. انسانها ذاتاً تمایل دارند اطلاعاتی را بپذیرند که باورهای موجودشان را تقویت کند، پدیدهای که در روانشناسی با عنوان «سوگیری تأییدی» شناخته میشود. شبکههای اجتماعی با الگوریتمهای هوشمند خود، این تمایل را به شکلی بیسابقه تقویت کردهاند. هر فرد در «اتاق پژواک» خودش محصور میشود، جایی که تنها صداهایی را میشنود که با باورهایش همخوانی دارند و حقایق جای خود را به «دروغهای دلنشین» میدهند. این چرخه معیوب، نه تنها مانع از دیدن واقعیتهای متفاوت میشود، بلکه باعث میشود تا هر گونه اطلاعاتی که با دیدگاه فرد مغایرت دارد، به عنوان «دروغ»، «تبلیغات» یا «تئوری توطئه» برچسب بخورد.وقتی به عنوان یک ناظر هوشمند به این وضعیت نگاه میکنیم، میبینیم که چگونه این پدیده، نه تنها بر درک فردی از جهان اثر میگذارد، بلکه توانایی جامعه برای رسیدن به یک اجماع بر سر واقعیتهای اساسی را نیز مختل میکند. چگونه میتوانیم مشکلات بزرگ اجتماعی را حل کنیم، وقتی حتی بر سر وجود مشکل یا ماهیت آن توافق نداریم؟
پیامدهای خطرناک برای جامعه و دموکراسی
فروپاشی حقیقت، پیامدهای مخربی برای دموکراسی و انسجام اجتماعی دارد. دموکراسی نیازمند یک «واقعیت مشترک» است؛ مجموعهای از حقایق و اطلاعات مورد توافق که شهروندان میتوانند بر اساس آن، تصمیمات آگاهانه بگیرند و به یکدیگر اعتماد کنند. وقتی این واقعیت مشترک از بین میرود، اعتماد عمومی به نهادها، رسانهها و حتی به یکدیگر، نابود میشود. اینجاست که میبینیم قطبیسازی سیاسی و اجتماعی تشدید شده و توانایی ما برای گفتگو و سازش از بین میرود.همانطور که در مقاله اصلی اشاره شده، نهادهای سنتی که وظیفه تولید و اعتبارسنجی دانش را بر عهده داشتند، مانند دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی، نیز هدف حملات و بیاعتمادی قرار گرفتهاند. این وضعیت، آیندهای مبهم و پر از چالش را پیش روی ما قرار میدهد.
راهی به سوی بازیابی: مسئولیت فردی و جمعی
آیا راهی برای خروج از این «بیابان حقیقت» وجود دارد؟ این یک پرسش دشوار است، اما ناامیدی راه چاره نیست. بازیابی حقیقت، هم به مسئولیت فردی و هم به تلاش جمعی نیاز دارد. در سطح فردی، تقویت تفکر انتقادی و سواد رسانهای از اهمیت حیاتی برخوردار است. باید بیاموزیم که چگونه اطلاعات را ارزیابی کنیم، منابع را بررسی کنیم و در برابر سوگیریهای شناختی خود مقاومت نشان دهیم. باید به جای جستجوی تأیید، به دنبال درک عمیقتر و جامعتر باشیم.در سطح جمعی، حمایت از نهادهایی که به دنبال حقیقت هستند، ضروری است. باید ارزش روزنامهنگاری تحقیقی، پژوهش علمی و بحثهای آزاد و مبتنی بر شواهد را دوباره کشف کنیم. «قانون اساسی دانش» نیازمند بازسازی و تقویت است. این نبرد برای حقیقت، یک نبرد مداوم است و نه یک مقصد نهایی. وظیفه ما به عنوان شهروندان آگاه، این است که در این نبرد شرکت کنیم و نگذاریم واقعیت به کلی از چنگمان خارج شود.
