راز قدم‌های فیلسوفان: چگونه پیاده‌روی ذهن‌های بزرگ تاریخ را شکوفا کرد؟

چند روزی بود که حسابی کلافه بودم. انگار ذهنم در یک اتاق سیمانی بدون در و پنجره حبس شده بود و هر چه بیشتر تقلا می‌کردم، دیوارهایش تنگ‌تر می‌شد. نوشتن برایم سخت شده بود و کلمات از من فرار می‌کردند. در همین حال و هوای خاکستری، مثل همیشه به دنیای بی‌پایان اینترنت پناه بردم و بی‌هدف وب‌گردی می‌کردم. ناگهان، در میان انبوه تیترهای خبری و مقالات تکراری، عنوانی چشمم را گرفت. مقاله‌ای که انگار پاسخی بود به استیصال همان لحظه‌ی من. وقتی شروع به خواندنش در وب‌سایت The Collector کردم، میخکوب شدم. انگار کسی داشت راز بزرگی را با من در میان می‌گذاشت. هر پاراگراف را که می‌خواندم، بیشتر مطمئن می‌شدم که این فقط یک مطلب ساده نیست؛ یک راه حل است. راه حلی که بزرگانی چون نیچه، کیرکگور و ویرجینیا وولف قرن‌ها پیش کشف کرده بودند. همان‌جا بود که با خودم گفتم این گنج را نمی‌توانم برای خودم نگه دارم. باید آن را برای شما، مخاطبان وبلاگ یزدان‌پور، بازنویسی کنم. پس با من همراه شوید تا سفری به ذهن این اندیشمندان بزرگ داشته باشیم، سفری که با قدم‌هایشان آغاز می‌شود. وقتی داشتم اصل این مقاله را در اینجا می‌خواندم، متوجه شدم که پیاده‌روی برای این افراد فقط یک ورزش یا تفریح ساده نبوده، بلکه بخشی حیاتی از فرآیند اندیشیدن آن‌ها بوده است.

سورن کیرکگور: قدم زدن به سوی بهترین ایده‌ها

اولین کسی که در این مقاله با او روبرو شدم، فیلسوف دانمارکی و پدر اگزیستانسیالیسم، سورن کیرکگور بود. او جمله‌ی مشهوری دارد که می‌گوید: «من بهترین ایده‌هایم را با قدم زدن به دست آورده‌ام و هیچ فکری آن‌قدر سنگین نیست که نتوان با راه رفتن از آن دور شد.» برای کیرکگور، پیاده‌روی یک فرار درمانی بود. او معتقد بود که نشستن زیاد، ریشه‌ی بسیاری از بیماری‌های جسمی و روحی است. او هر روز ساعت‌ها در خیابان‌های کپنهاگ قدم می‌زد و این قدم‌ها بودند که به او اجازه می‌دادند تا با پیچیده‌ترین مفاهیم فلسفی دست و پنجه نرم کند. پیاده‌روی برای او نوعی مدیتیشن متحرک بود که ذهنش را از قید و بندهای فیزیکی رها می‌کرد.

فردریش نیچه: فیلسوفی که با پاهایش می‌نوشت

بعد از کیرکگور، نوبت به غول فلسفه‌ی مدرن، فردریش نیچه می‌رسد. نیچه آن‌قدر به پیاده‌روی باور داشت که می‌گفت: «فقط افکاری که هنگام راه رفتن به ذهن می‌آیند، ارزش دارند.» او به دلیل بیماری‌های مزمن، پیاده‌روی‌های طولانی و سریع را بخشی از رژیم درمانی خود قرار داده بود. ساعت‌ها در کوهپایه‌های آلپ قدم می‌زد و معتقد بود که عضلات فعال، ذهن را نیز فعال می‌کنند. برای نیچه، نشستن و یکجا ماندن گناهی در حق «روح» بود. او باور داشت که بدن و ذهن به شکلی جدایی‌ناپذیر به هم متصل‌اند و حرکت فیزیکی، شرط لازم برای خلق ایده‌های بزرگ و رادیکال است. کتاب‌هایی مانند «چنین گفت زرتشت» حاصل همین قدم‌ زدن‌های طولانی و تفکرات عمیق در دل طبیعت است.

ژان-ژاک روسو: پناه بردن به طبیعت برای اندیشیدن

ژان-ژاک روسو، فیلسوف عصر روشنگری، پیاده‌روی را راهی برای فرار از جامعه‌ی فاسد و بازگشت به طبیعت بکر می‌دانست. او در کتاب «اعترافات» خود می‌نویسد که تنها در هنگام قدم زدن است که ذهنش به پرواز درمی‌آید و خلاقیتش شکوفا می‌شود. روسو می‌گوید: «من تنها زمانی می‌توانم فکر کنم که راه بروم. وقتی می‌ایستم، فکرم هم متوقف می‌شود؛ مغز من با پاهایم کار می‌کند.» این قدم زدن‌های تنها در طبیعت به او کمک می‌کرد تا درباره‌ی مفاهیمی چون آزادی، اصالت و قرارداد اجتماعی به عمیق‌ترین شکل ممکن بیندیشد.

هنری دیوید ثورو: غرق شدن در طبیعت با هر قدم

نویسنده و طبیعت‌گرای آمریکایی، هنری دیوید ثورو، استاد پیاده‌روی‌های طولانی و بی‌هدف بود. او در کتاب مشهورش «والدن» می‌نویسد که هر روز حداقل چهار ساعت را به قدم زدن در جنگل اختصاص می‌داده و این کار را به چشم یک ماجراجویی مقدس می‌دیده است. ثورو معتقد بود که ما برای سالم ماندن به دیدن مناظر بکر و وحشی نیاز داریم. برای او، پیاده‌روی فقط یک فعالیت فیزیکی نبود، بلکه راهی برای بیدار کردن حواس و ارتباط عمیق با جهان طبیعی بود. او می‌گفت در این قدم‌ زدن‌هاست که انسان می‌تواند خود واقعی‌اش را پیدا کند و از قید و بندهای زندگی شهری رها شود.

ویرجینیا وولف: قدم زدن در خیابان‌های لندن برای خلق داستان

و اما آخرین نفر در این فهرست، نویسنده‌ی بزرگ مدرنیست، ویرجینیا وولف است. او یک «flâneuse» یا پرسه زن شهری بود. وولف عاشق قدم زدن در خیابان‌های شلوغ لندن بود. این شهر برای او منبع بی‌پایانی از الهام بود. او در خیابان‌ها به تماشای مردم می‌نشست، به گفتگوهایشان گوش می‌داد و جزئیات زندگی شهری را جذب می‌کرد. بسیاری از ایده‌های رمان‌های جریان سیال ذهن او، مانند «خانم دالووی»، در همین پیاده‌روی‌ها شکل گرفته‌اند. قدم زدن به او اجازه می‌داد تا از ذهن خود خارج شود و به ذهن شخصیت‌هایش وارد شود. این تجربه به من نشان داد که گاهی ساده‌ترین راه‌حل‌ها، درست جلوی پای ما قرار دارند. شاید دوای ذهن خسته‌ی من و شما هم همین باشد: بلند شدن و قدم زدن. فرقی نمی‌کند در کوچه پس‌کوچه‌های یک شهر شلوغ یا در یک مسیر جنگلی آرام؛ مهم این است که به پاهایمان اجازه دهیم ذهنمان را به پرواز درآورند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا