تا حالا شده بعد از تماشای یک فیلم ابرقهرمانی پر زرق و برق و دو ساعت و نیمه، از سالن سینما بیرون بیایید و حس کنید چیزی خالی است؟ انگار یک وعده فستفود خوشمزه و پرحجم خوردهاید، اما نه تنها سیر نشدهاید، بلکه گرسنهتر هم شدهاید. این حس اتفاقی نیست؛ این عارضه جانبی پدیدهای است که به آن «مارولی شدن» سینما میگویند. یک ویروس خوشآبورنگ که به آرامی در حال تسخیر رگهای هالیوود و شاید، کشتن تدریجی هنر فیلمسازی است.
این بحث جدیدی نیست. سالها پیش، کارگردانان بزرگی مثل مارتین اسکورسیزی، فیلمهای مارول را نه «سینما»، بلکه بیشتر شبیه «شهربازی» توصیف کردند. در آن زمان، بسیاری این حرف را به حساب حسادت یا نگاهی از بالا به پایین گذاشتند. اما امروز، با گذشت زمان و اکران دهها فیلم مشابه، به نظر میرسد نگرانی اسکورسیزی عمیقتر از یک سلیقه شخصی بوده است. مشکل اصلی، خود ابرقهرمانها یا جلوههای ویژه کامپیوتری نیستند، بلکه فرمولی است که موفقیت تجاری مارول آن را به یک استاندارد طلایی در هالیوود تبدیل کرده است.
این فرمول چیست؟ تمرکز بیوقفه بر «پلات» (Plot) و «لور» (Lore) به قیمت قربانی کردن همهچیز، از جمله شخصیتپردازی، عمق عاطفی و پیامهای ماندگار. در سینمای مارولی شده، دیگر مهم نیست که یک شخصیت کیست و چه تحولی را از سر میگذراند؛ مهم این است که او چه نقشی در پیشبرد داستان بزرگتر و جهان سینمایی متصل (Cinematic Universe) ایفا میکند. شخصیتها به مهرههایی در یک بازی شطرنج عظیم تبدیل شدهاند که هدف نهاییشان، آمادهسازی مخاطب برای فیلم بعدی، سریال بعدی یا صحنه پس از تیتراژ بعدی است.
یک کانال یوتیوب به نام «Like Stories of Old» در یک ویدیو-مقاله تحلیلی و درخشان، به زیبایی این افول را به تصویر میکشد. او استدلال میکند که سینما در بهترین حالتش، آینهای برای کشف «وضعیت انسانی» است. فیلمهای بزرگ تاریخ سینما، آثاری هستند که ما را با عمیقترین ترسها، امیدها و سوالات وجودیمان روبرو میکنند. اما سینمای فرمولمحور امروزی، این وظیفه را رها کرده و به یک ماشین تولید محتوای بیپایان تبدیل شده است. محتوایی که برای مصرف لحظهای طراحی شده، نه برای ماندگاری در ذهن و قلب.
در این مدل، فیلمها دیگر داستانهای مستقلی نیستند که شروع، میانه و پایان داشته باشند. آنها اپیزودهایی از یک سریال بیپایان هستند که مدام به شما وعده رویداد بزرگ بعدی را میدهند. این رویکرد، تماشاگر را از یک شرکتکننده فعال در یک تجربه عاطفی، به یک مصرفکننده منفعل اطلاعات تبدیل میکند. ما به سینما نمیرویم تا با یک شخصیت همذاتپنداری کنیم؛ میرویم تا ببینیم کدام «کامئو» (حضور افتخاری) در فیلم وجود دارد یا داستان چگونه به فلان سریال جدید ربط پیدا میکند.
این «مارولی شدن» فقط به فیلمهای ابرقهرمانی محدود نمیشود. این فرمول مثل یک نقشه گنج به استودیوهای دیگر هم فروخته شده و حالا در فیلمهای اکشن، علمی-تخیلی و حتی انیمیشنها هم شاهد تکرار آن هستیم. نتیجه، تولید انبوه فیلمهایی است که شاید از نظر فنی بینقص و از نظر بصری خیرهکننده باشند، اما از نظر روحی و هنری، عقیم و توخالی به نظر میرسند. آنها سرگرمکننده هستند، اما به ندرت تکاندهنده یا الهامبخشاند. آنها هیجانزدهمان میکنند، اما ما را به فکر فرو نمیبرند.
شاید وقت آن رسیده که از خود بپرسیم از سینما چه میخواهیم؟ آیا به دنبال یک ترن هوایی دو ساعته هستیم یا تجربهای که تا مدتها پس از پایان تیتراژ با ما بماند؟ هر دو میتوانند ارزشمند باشند، اما وقتی ترازوی صنعت فیلمسازی به شکل خطرناکی به سمت اولی سنگینی میکند، زنگ خطر برای آینده هنر هفتم به صدا در میآید.
این گشتوگذار در دنیای سینمای امروز و نقدی که بر آن وارد است، با الهام و برداشتی آزاد از یک تحلیل عمیق در وبسایت Open Culture نوشته شده است. اگر دوست دارید نگاهی دقیقتر به ریشههای این افول سینمایی بیندازید، حتماً به منبع اصلی سر بزنید. این مطلب را برای وبلاگ شخصی خودم، اسماعیل یزدانپور، آماده کردم تا فرصتی برای گفتگو در این باره داشته باشیم.
