وقتی اسم «آنتون چخوف» به گوشتان میخورد، چه تصویری در ذهنتان جان میگیرد؟ احتمالاً یک دکتر عبوس با ریش پروفسوری و پنسنه روی بینی که در یک کلبهی چوبی سرد در روسیهی تزاری نشسته و دارد تراژدی پشت تراژدی خلق میکند. مردی که استاد به تصویر کشیدن پوچی زندگی و ناامیدیهای طبقهی متوسط است. خب، بگذارید عینک تکچشمیام را صاف کنم و بگویم: این تصویر، اگرچه اشتباه نیست، اما به طرز فجیعی ناقص است. مثل این است که از «فرندز» فقط قسمت جدایی راس و ریچل را دیده باشید. حقیقت این است که پشت آن چهرهی متفکر و آن قلم تراژیک، یک جوان بیپول و بذلهگو قایم شده بود که برای درآوردن «چند کوپک ناقابل» حاضر بود هر داستان خندهداری را سرهم کند.
به لطف ترجمههای جدیدی که از داستانهای اولیهی او منتشر شده، ما امروز با چهرهای از چخوف روبهرو شدهایم که کمتر کسی میشناخت: چخوفِ طنزنویس، چخوفِ هجویهپرداز، یا به قول بچههای دانشکده ادبیات، «چخوفِ فکاهینویس برای پرداخت قبض گاز». این داستانها که اغلب با نام مستعار «آنتوشا چخونته» منتشر میشدند، هیچ شباهتی به «باغ آلبالو» یا «مرغ دریایی» ندارند. در این نوشتهها خبری از دیالوگهای سنگین فلسفی و شخصیتهای درگیر بحران وجودی نیست. بهجای آن، با شخصیتهایی طرفیم که درگیر مضحکترین و پیشپاافتادهترین مشکلات روزمره هستند.
تصور کنید: مردی که برای سرشماری به خانهای میرود و چنان با سوالات عجیب و غریبش اعضای خانواده را کلافه میکند که آخر سر او را با یک کیسه روی سرش از خانه بیرون میاندازند. یا داستان آن مقام دولتی دونپایه که تمام تلاشش این است که دندان دردناک و لقش را توسط یک دندانپزشک مست و بیحواس بکشد، اما در نهایت دندان سالم کناریاش را از دست میدهد! اینها نمونههایی از جهان کمدی چخوف جوان است. جهانی که در آن، بوروکراسی احمقانه، روابط انسانی بیمعنا و تلاشهای مذبوحانه برای حفظ ظاهر، همگی دستمایهی خلق موقعیتهای خندهدار میشوند. او در این داستانها، همان نگاه تیزبین و جراحگونهاش به جامعه را دارد، اما این بار به جای نشتر، از قلقلک استفاده میکند.
اما چرا ما این وجه از چخوف را کمتر میشناسیم؟ بخشی از پاسخ در خود چخوف نهفته است. او بعدها که به شهرت رسید، این نوشتههای اولیه را «خزعبلات» و کارهای دوران جوانی میدانست و چندان تمایلی به بازنشر آنها نداشت. او نگران بود که این داستانهای سرسری و تجاری، به اعتبار ادبیاش لطمه بزند. انگار یک کارگردان بزرگ سینمای هنری، از دیدن فیلمهای عروسی که در جوانی برای پول ساخته، خجالت بکشد. اما حقیقت این است که این «خزعبلات» نه تنها سرگرمکنندهاند، بلکه رگههایی از نبوغی را در خود دارند که بعدها در شاهکارهایش به اوج رسید. همان توانایی درک پوچی و абсурд (ابسورد) بودن موقعیتهای انسانی، اینجا در قالب کمدی اسلپاستیک و طنز کلامی بروز پیدا کرده است.
این داستانها به ما یادآوری میکنند که نویسندگان بزرگ هم روزی جوان و بیپول بودهاند و برای گذران زندگی مینوشتند. چخوفِ جوان، قبل از آنکه به وجدان بیدار ادبیات روسیه تبدیل شود، یک فریلنسر باهوش بود که نبض مجلات فکاهی مسکو و سنپترزبورگ را در دست داشت و میدانست چطور مخاطب را بخنداند تا بتواند اجارهخانهاش را بدهد. این نگاه، او را از آن جایگاه دستنیافتنی و موزهایاش پایین میآورد و به ما نزدیکتر میکند. او دیگر فقط یک تندیس برنزی در تاریخ ادبیات نیست؛ بلکه جوانی است که با قلمش، از دل مزخرفترین موقعیتها، طلا استخراج میکرد.
پس دفعهی بعد که خواستید سراغ آثار چخوف بروید، یادتان باشد که خالق «دایی وانیا»، همان کسی است که میتوانست شما را با داستان یک عطسهی بیموقع در سالن اپرا از خنده رودهبر کند. شناختن این چهرهی شوخ و شنگ، درک ما را از نبوغ چندوجهی او کاملتر میکند و نشان میدهد که فاصلهی بین تراژدی و کمدی، گاهی فقط به اندازهی یک لبخند است.
***
این هم از پردهبرداری از چهرهی خندان آنتون پاولوویچ! این چند خط، برداشتی آزاد و با کمی چاشنی دانشجوی ادبیاتطور بود که اسماعیل یزدانپور برای وبلاگش (yazdanpour.ir) از یک مقاله خارجی سرهمبندی کرده. اگر دوست دارید نسخهی اصلی و اتوکشیدهتر ماجرا را بخوانید، میتوانید سری به گاردین بزنید و ببینید آنها چطور قصه را تعریف کردهاند.
